رابطه سهم از بازار شرکت ها و حقوق کارکنان

اقتصادسرا –  در اکثر صنایع آمریکا، بزرگ‌ترین شرکت‌ها دارای سهم بازار بیشتری از سه دهه قبل هستند. تحقیقی نشان می‌دهد که ۷۵% از صنایع آمریکا، از دهۀ ۹۰ میلادی تاکنون، متمرکزتر شده و اندازۀ بزرگ‌ترین بازیکنان در اقتصاد، سه برابر شده است. یک نگرانی احتمالی در رابطه با افزایش تمرکز صنعت، این است که باعث کاهش گزینه‌های استخدام کارکنان شده و به‌این ترتیب قابلیت کاهش دستمزد را در اختیار کارفرمایان قرار می‌دهد. با این وجود، تحقیقات همچنین نشان می‌دهند که وقتی شرکت‌ها به طور بی‌نظیری سود می‌کنند – که با داشتن سهم عظیمی از بازار، ممکن است اتفاق بیفتد – بخشی از آن را با واریز حقوق بیشتر، با کارکنان خود سهیم می‌شوند.

کدام یک از این تأثیرات، مهم‌تر هستند؟

تحقیقات من نشان می‌دهد که به صنعت و نوع کار بستگی دارد.

نمودار زیر، نشان دهندۀ ترندهای تمرکز صنعت توسط فهرست( Herfindahl-Hirschman (HHIکه از سال ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۸ اندازه‌گیری شده، است، این فهرست با تقسیم‌بندی سهم بازار هر یک از سازمان‌های رقیب در صنعت محاسبه می‌شود؛ وقتی شرکت‌های کمتری، اکثر بازار را در دست داشته باشند، افزایش می‌یابد. اطلاعات، بین صنایع مالی و غیرمالی، تقسیم شده است. به طور متوسط، تمرکز کارفرما، از سال ۱۹۹۰ تاکنون، در صنایع مالی و غیرمالی، افزایش مداوم داشته است. به طور مشخص، میزان تمرکز HHI، تقریبا ۴۰% در زمینۀ مالی و ۴۹% در زمینۀ غیرمالی، افزایش یافته است.

اگر تمرکز صنعتی، گزینه‌های خارجی کارکنان را کاهش داده و به سازمان‌ها، قدرت چانه زنی برای کاهش دستمزد را بدهد، باید انتظار رشد دستمزد خالص در هر دو بخش مالی و غیرمالی را داشته باشیم. اما جالب است که بدانید، نمودار بعدی، نشان دهندۀ این است که دستمزد حقیقی میانگین در بخش‌های مالی از سال ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۸، ۲۳٫۳۸% افزایش یافته است، که تقریبا سه برابر بخش‌های غیرمالی است.

تحقیقات من، برای شناسایی تفاوت حاشیه‌ای در همبستگی تمرکز صنعت و دستمزدها در صنایع مالی و غیرمالی که توسط HHIاندازه‌گیری شده، شامل تحلیلی مقطعی با استفاده از داده‌های U.S.Census است. من نشان می‌دهم که تمرکز صنعتی بیشتر، با دستمزد کمتر در بخش‌های غیرمالی، مرتبط است. با این حال، در بخش‌های مالی، یک افزایش انحرافی استاندارد در تمرکز صنعت، با ۱۳٫۷۸% دستمزد بیشتر همراه است. وقتی که ترندهای اقتصاد کلان را کنترل می‌کنم، اختلاف بین بخش‌های مالی و غیرمالی، هنوز از نظر اقتصادی قابل توجه است. همچنین همبستگی مثبت بین تمرکز و دستمزد در سرمایه‌گذاری، از این امر که شرکت‌های مالی، به طور میانگین، کارکنان بهتری را از نظر تحصیلات و تجربۀ کاری، استخدام می‌کنند. تأثیر نمی‌پذیرد.

چرا تمرکز صنعت در دارایی، با تأثیر تضعیف دستمزد کمتر، مرتبط است؟ تحقیقات من، نشان می‌دهد که تمرکز صنعتی، دو تأثیر رقابتی بر دستمزد دارد: انحصار خرید بازار کار و اجارۀ اشتراکی. (انحصار خرید، به بازاری اشاره دارد که در آن، یک خریدار بزرگ، دارای قدرت قابل‌توجه است.) اول از همه، تمرکز صنعت، قدرت بازار شرکت‌ها در بازار کار را افزایش می‌دهد. با وجود اینکه کارکنان، کارفرمایان احتمالی کمتری در یک بازار متمرکزتر دارند، شرکت‌ها دارای قدرت چانه‌زنی بیشتری بوده و می‌توانند کمتر هزینه کنند. این امر، تأثیر انحصار خرید بازار کار، نام دارد. در این حین، تمرکز صنعت نیز، قدرت بازار شرکت‌ها را در بازار محصولات افزایش می‌دهد. با افزایش قیمت محصولات و یا کاهش هزینه‌های ورودی غیرکاری، شرکت‌ها می‌توانند از بازار محصولات خود، درآمدی مستمر استخراج کنند. وقتی شرکت‌ها با کارکنان خود، این درآمد مستمر را به اشتراک می‌گذارند، دستمزدها افزایش می‌یابند. این امر، تأثیر به اشتراک‌گذاری درآمد مستمر نام دارد. انحصار خرید بازار کار و تأثیر به اشتراک‌گذاری درآمد مستمر، در همۀ صنایع، همزیستی دارند، اما به نظر می‌رسد که در بخش‌های مالی، تأثیر به اشتراک‌گذاری درآمد مستمر بر تأثیر انحصار خرید بازار کار، غالب است. تحقیقات من، فراهم‌کننده مدارکی در رابطه با دو مکانیزم ویژۀ نامتقابل در این رابطه است.

اول، ثابت می‌کنم که قدرت بازار بیشتر، با بازده دارایی نسبتا بالاتر، در صنایع مالی، در مقایسه با صنایع غیرمالی، در ارتباط است. بازده دارایی، در مقایسه با معیارهای سودآوری دیگر، مقیاس بهتری برای ضبط سودآوری غیرعادی شرکت‌ها است. به عبارتی دیگر، شرکت‌های مالی، فقط بخش بیشتری از بازار را در دست ندارند – آن‌ها در حال تأمین قدرت بیشتر بازار هستند، که یعنی درآمد مستمر نسبتا بیشتری برای به اشتراک گذاشتن با کارکنان دارند. (یافته‌های من همچنین همگام با ایده‌ای است که وقتی سازمان‌های مالی، بخش بزرگی از بازار را کسب می‌کنند، “برای شکست خوردن، خیلی بزرگ می‌شوند” و سپس می‌توانند با هزینۀ کمتری، قرض بگیرند، زیرا سرمایه‌گذاران تصور می‌کنند که اگر ورشکسته شوند، دولت آن‌ها را نجات می‌دهد.)

دوما، در مقایسه با سازمان‌های غیرمالی، روشی که شرکت‌های مالی طبق آن کار می‌کنند، می‌تواند قدرت چانه‌ زدن قابل‌توجهی را به برخی کارمندان بدهد. در مقایسه با کارکنان اکثر صنایع غیرمالی، که معمولا به صورت گروهی کار می‌کنند، کارکنان مالی مانند بازرگانان، به محصولات نهایی نزدیک‌تر بوده و عملکرد آن‌ها، مستقیما با عملکرد سازمان، در ارتباط است. این ویژگی، نمود خارجی این کارکنان مالی را افزایش داده و به این ترتیب، احتمال شکار شدن کارکنان توسط رقبا را افزایش می‌دهد که به آن‌ها قدرت چانه زدن بیشتری می‌دهد. در دسترس بودن رتبۀ آنلاین بهترین کارکنان مالی، می‌تواند نقش کاتالیزور را در این فرآیند ایفا کند.

به علاوه، کلیر سلریر و بوریس والی نشان می‌دهند که کارکنان ماهر در صنایع مالی، در مقایسه با کارکنان ماهر در صنایع غیرمالی، با کارهایی با مقیاس بزرگ‌تر، سازگارتر هستند. برای مثال، بر اساس نظرسنجی صندوق پوشش ریسک، هر مدیر صندوق پوشش، به طور میانگین مسئول ۷۰ میلیون دلار در سال ۱۹۹۰ بوده و این مقدار، در سال ۲۰۰۶، به ۱۹۰ میلیون دلار، افزایش یافته است. مقیاس‌پذیری بالا، به کارکنان مالی ماهر، قدرت چانه زدن می‌دهد که بتوانند بخش‌های بزرگ‌تری از درآمد مستمر را درخواست کنند. در پشتیبانی این مکانیزم، من متوجه شدم که در مقایسه با کارکنان ماهر در بخش غیرمالی، قدرت بازار بیشتر، با دستمزدهای بسیار بالاتر برای کارکنان ماهر در بخش مالی، در ارتباط است. به طور دقیق‌تر، افزایش یک انحراف معیار در قدرت بازار یک سازمان در زمینۀ مالی، با درآمد‌های مستمر بیشتر از ۱۴۸۶ دلار برای هر سه ماه، مرتبط است، در حالی‌که، افزایش برای هر سه ماه در بخش‌های غیرمالی، فقط ۳۰۰ دلار در هر سه ماه است. به دلیل اینکه کرایه‌ها، به صورت بی‌تناسبی در میان کارکنان سازمان‌های مالی پخش شده است، همچنین به این نتیجه رسیدم که قدرت بازار بیشتر، با نابرابری درون سازمانی در امور مالی، در ارتباط است.

در تجزیه و تحلیل‌های من، کارکنان ماهر، افرادی هستند که درآمد آن‌ها، بالاتر از نود درصدی توزیع دستمزد در یک سازمان در سه ماه است. بر اساس این تعریف، کارکنان ماهر را، اکثر مدیران و روئسا حساب می‌کنند. شاید مردم فکر کنند که این کارکنان، به دلیل حاکمیت بد شرکتی، سهم بیشتری از مجموع درآمدهای مستمر را دریافت می‌کنند. در این صورت، باید بررسی کنیم که در زمینۀ مالی، قدرت بازار بالاتر با عملکرد شرکتی بدتری در ارتباط است. اما چیزی که من فهمیدم، دقیقا برعکس این است. این امر، پشتیبان این داستان است که شرکت‌های مالی، درآمد مستمر بیشتری را با کارکنان به اشتراک گذاشته تا انگیزه‌ای برای سخت کوشی ایجاد کنند.

منبع: وب‌سایت بنتک

نویسنده:

Wenting Ma – Assistant Professor of Finance at University of Massachusetts Amherst




دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *